کدامين سو
چشمانم را می بندم ، بازی می کند نور در پشت پلک های بسته ام ...نور می رقصد ...سبز می شود شاخه ی خشکیده ...نور می رقصد ...تصویر ها می گذرند ...ثانیه ها هم. ساده ست...همه چیز انقدر به طرز پیچیده ای ساده ست که سادگیش بدجوری به چشم می آید. را بطه ی میان عناصر یک ترکیب انقدر جلوه داره و پیچیده به نظر میاد که سادگی اون پشت ، سادگی تک تک اون عنصر ها که خیلی ساکت و ساده در جای خودشون قرار گرفتن ، اصلا به نظر نمیاد.فقط.. یه وقتایی ....بد چوری این سادگی رو می بینی ....این نظم ..تمام این موجودیت های ساکت و ساده که در کنار هم قرار گرفتن .. گاهی اوقات آروم می شی ، قوت قلب می گیری ..احساس حمایت می کنی ..اما گاهی وقتها هم بر عکس..درک این سادگی و این نظمی که توش حتی نمی تونی یه اما بیاری ، می ترسونتت ...از همه ی چیزایی که مرتب و منظم سر جای خودشون قرار گرفتن و بهت لبخند می زنن (ساکت و آروم) ... وحشت می کنی...فرار می کنی ...فرار می کنی و پشت همون تو در تو هایی که انگار فقط توی ذهنت موجودیت پیدا می کنن ، قایم می شی..اینجا امن تره ..بذار همه چیز پیچیده باشه ..اینجوری حداقل می تونی اعتراض کنی ...اینجوری همه ی عناصر گیجند ..آروم نیستند ، بهت لبخند نمی زنن ...اینجوری می شه از اون ترسه فرار کرد...اینجا امن تره ...
دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است خدایان همه آسمان هایت بر خاک افتاده اند چون کودکی بی پناه و تنها مانده ای از وحشت می خندی و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد... شاملو ..
این قطعه آهنگ رو اینجا می گذارم ، که احساس می کنم روایت گر خوبی برای این عکس هست...تمام لحظه های دیدنم با همین قطعه بیان شد. http://zohreh4863.persiangig.com/Track%204.%20Remembrances.wma





| Design By : Night Skin |

